119:
دیروزمیخواستم بیام بنویسم.به عنوان یه تجربه...من کلا ادم تلفنی نیستم.عادت ندارم مثل بقیه زنگ بزنم به اینو اون یساعت حرف بزنم حتی به مامانم زنگ میزنم خیییلی حرف بزنیم یه ربه.خلاصه دیروز ز زنگ زده بود.حدودا ۴۵دقیقه اینا حرف زدیم.بعد قطع کردن گوشم درد گرفت.احساسمیکردم داره از زیر زبونم حرف میکشه.من بایداعترافکنم همه چیوافشا کردم و حس حسادتشو از پشت تلفن یکمی حس کردم وقتی تن صداش آروممیشد خودم فهمیدم و کاری نمیشد کرد ولی بعد قطع کردن خیلی فکر کردمتوی تماسای بعدی چی بگم تا زودتر قطع کنیم.اونتنها دوستمه که باهاش رفتوامدداریمالبته خیلی کم. اومدم اینجا بنویسم تا آدمشم.دیگهخود افشایی نکنم.اوسکول بازی درنیارم.اصلا گیج شدم واقعا نمیدونم این چه نوع تربیتیه که من شدم.بههیچکس اعتماد ندارم.به همه حس منفی دارم.این حسو بابام بهممنتقلکردانقدر از اینو اون نیش خورد خاطره هاشو میگه که واقعا نسبت به همه بدبین شدم.میخوام بگم اگهمن چیزی گفتم احساس صمیمیتم کردم حتی.اون همه چیزشومیگه واقعا منو دوست خودش میدونه پس بااین یکی راحت باش اشکال نداره اگه بعضی چیزارو بدونه...یکمی طرز فکرتو عوض کن تاراحتتر باشی. همیشه خونه ای خواهرم نداری یدونه ز هرازگاهی باهات حرف میزنه پس نگهش دار...بد بین نباش
🥴🥴🥴ولی ازین ببعد باید یکاری کنم تایم صحبت کمتر شه مثلا بگم نازگل گریه میکنه و ببخشید در زدن و ....اینا بهتره