119:

دیروز‌میخواستم بیام بنویسم.به عنوان یه تجربه...من کلا ادم تلفنی نیستم.عادت ندارم مثل بقیه زنگ بزنم به اینو اون یساعت حرف بزنم حتی به مامانم زنگ میزنم خیییلی حرف بزنیم یه ربه.خلاصه دیروز ز زنگ زده بود.حدودا ۴۵دقیقه اینا حرف زدیم.بعد قطع کردن گوشم درد گرفت.احساس‌میکردم داره از زیر زبونم حرف میکشه.من باید‌اعتراف‌کنم همه چیو‌افشا کردم و حس حسادتشو از پشت تلفن یکمی حس کردم وقتی تن صداش آروم‌میشد خودم فهمیدم و کاری نمیشد کرد ولی بعد قطع کردن‌ خیلی فکر کردم‌توی تماسای بعدی چی بگم تا زودتر قطع کنیم.اون‌تنها دوستمه که باهاش رفت‌و‌امد‌داریم‌البته خیلی کم. اومدم اینجا بنویسم تا آدم‌شم.دیگه‌خود افشایی نکنم.اوسکول بازی درنیارم.اصلا گیج شدم واقعا نمیدونم این چه نوع تربیتیه که من شدم.به‌هیچ‌کس اعتماد ندارم.به همه حس منفی دارم.این حسو بابام بهم‌منتقل‌کرد‌انقد‌ر از اینو اون نیش خورد خاطره هاشو میگه که واقعا نسبت به همه بدبین شدم.میخوام بگم اگه‌من چیزی گفتم احساس صمیمیتم کردم حتی.اون همه چیزشو‌میگه واقعا منو دوست خودش میدونه پس بااین یکی‌ راحت باش اشکال نداره اگه بعضی چیزارو بدونه...یکمی طرز فکرتو عوض کن تاراحتتر باشی. همیشه خونه ای خواهرم نداری یدونه ز هرازگاهی باهات حرف میزنه پس نگهش دار...بد بین نباش

🥴🥴🥴ولی ازین ببعد باید یکاری کنم تایم صحبت کمتر شه مثلا بگم نازگل گریه میکنه و ببخشید در زدن و ....اینا بهتره

118:

دیشب ناز گل نه شب گرفت‌خوابید دهونیم بیدار شد ؛ فهمیدم شب سختی داریم.حتی داداشمم که میخواست بمونه پاشد رفت خونشون.داداشم چشم زنداداشمم دور دیده و کادو تولد و شیرینی اورد برام.این ازهمشون دستودل باز تر بود از اولم بخاطر زنش کاری نمیکرد.البته ما هیچوقت نذاشتیم محبت کسی بی جواب بمونه حتی پدرمادرامون.دستش درد نکنه💚

واقعا دلم‌میخواست بخوابم تا یکو نیم صبورانه شیر دادم اوردمش اتاق باباش بخوابه ولی واقعا دیگه بعدش عصبی شدم و همسر اومد ازمن گرفت من نفهمیدم اصلا کی خوابم برده بود!کی بهش شیر خشک داده بود!الانم بیچاره خواب موند پاشدم یه لقمه دادم دستش فرار کرد.دیشب میخواستم بیام‌بنویسم که نفهمیدم کی‌خوابیدم.منی که روزی ۹ساعت میخوابیدم الان یهو ۴ساعتو نیم‌خیلی برام کمه.خیلی‌ بدنم کم‌میاره.

117 :

امشب فهمیدم‌ جاری من رد‌داده.البته هرکسی زیر بار اون‌مشکلات بود رد‌میداد شاید‌من‌اگه جاش بود‌محل سگ به خانواده شوهرم‌نمیدادم.ولی باز‌دمش‌گرم‌ خوب رفتار میکنه.

بعد از‌ یک‌هفته نامرتبی و‌ احساس شلختگی‌و خونه تکونی بالاخره جمع کردم امروز‌تموم شد‌.واقعا هیچ‌ثقت‌نمیذاشتم‌آشپزخونه به این‌روز‌بیفته و به خونه تکونی هیچ وقت اعتقاد نداشتم چون خونم همیشه مرتب و‌تمیز‌بود.اما با وجود نازگل تا‌میومدم‌کاری کنم با میومد‌ ازپاهام‌مبکشید یا شیرمیخواست‌یا کابینتارو بهم‌میریخت.خلاصه حسو‌حالی برای تمیز‌کاری‌نمیموند.فقط یک آشپزی‌و شستن ظرف ها بقیه چیزهارو‌به حال خودش رها کرده‌بودم.

خیلی ازبلاگراذو‌قبلا زیاد دنبال میکردم الان حقیقتش وقتشو‌ندارم‌ولی‌ یکیشون عجیب روی‌ اعصابمه.فالوش‌ندارما ولی نمیدونم چه مرضیه دلم‌میخواد استوریاشو‌نگاه کنم.انقدر که‌سبک‌ زندگی‌میکنه مینیماله توی خونه هیچی نداره. هرچی لازم نداشته داده رفته خلاصه فقط یه دست مبله و فرش و یخچال و لباسشویی و‌ظرف دم‌دستی همین.اونقدر پذیراییش خلوته حس سبکی بهم‌دست میده.بعد این‌عوضیو که میبینم میزنه به سرم‌میرم‌ خونمو خلوت میکنم.ببین خیلی‌ازین‌بلاگرای مصرف گرام بودنا هی تبلیغ میکردن ولی واقعا دام نمیخواد برم‌ هی‌ وسیله هایی که دارنو یا تبلیغ‌میکنن بخرم.میخوام بگم من واقعا ازینکه این‌دختره انقدر‌سبک زندگی میکنه حس‌خوبی‌میگیرم‌ثلی‌بخودم‌عذاب میدم توی ذهنم انگار خونم خیلی آشفتس خدا لعنتش کنه که ذهنمو مریض کرده🫤

116 :

اعتراف میکنم روزای سختی رو‌گذروندم سر عشقش.حتی بعد از ازدواجم یه روزایی شد که نفسم بالا نمیومد.

ولی خداروشکر که دارمش امشب وقتی خونه داداشش مهمون بودیم فهمیدم من چقدر خوشبختم برا داشتنش...

روزای سختی گذروندم‌ولی الان با وجودش خوشحالم .ناراحتیای زیادی پشت سر گذاشتیم ولی خداروشکر دارمش....

خدا جونم هزاران بار شکرت♥️

115 :

کاش بفهمید وقتی یکی دوست نداره باهاتون معاشرت کنه و‌دوساله داره پستون‌ میزنه عین کنه نچسبید به‌شلوارش .خجالت داره بخدا.

من هیچ وقت دلم‌نخواسته سربار باشم اضافی باشم حس‌کنم جایی فضاش سنگینه فوری ترک‌میکنم‌ چون برای خودم احترام قائلم.

اونوقت این آدم بعد‌دوسال پس زدن دوباره آدرس خونمونو خواسته بیاد بهم سر بزنه.دنبال چییییی هستی واقعا؟؟؟؟

الان‌موندم بین‌دوراهی اینکه بیخیال شم بگم به درک چند ساعتی تحملش کنم‌بیاد.یا دوباره سر بدوونمش .به‌دور از انسانیته دوباره بپیچونمش ولی اول صبحی از شدت فشاری که بهم وارد شد حالت تهوع و‌تپش قلب گرفتم.

نمیدونم چیکار کنم.فقط ازش خوشم‌نمیاد😢

114 :

خب امروز دوباره همه چیز از نو شروع میشه.ولی امشب واقعا همسرم ناراحت بود حق هم داشت.بعضی آدم ها گاهی اونقدر پررو میشن که آدمی مثل‌شوهر‌من که انقدر انعطاف پذیره دیگه طاقتش طاق شد .امشب زیاد به خیالم نبود ولی قطعا بافشاری که فردا به من وارد خواهد شد منم مثل اون میشم.

ادامه نوشته

113 : هوووووف

امشب به معنای واقعی کلمه وحشتناک بود.هنوز سر و‌صدای بچه های توی مغزم سوت میکشه.

اونقدر نفهمن که نمیشه به حال خودشون رهاشون کرد برن پی بازی خودشون.باید یکی‌بیفته دنبالشون. من بااین وضعیت افتضاح دیگه فکر نکنم بتونم بیام چون واقعا آرامشم بهم میخوره.

اصلا ادم‌کینه ای نیستم ولی همیشه از خدا میخوام جواب اون نکبت بیشرفو بده.امروز وقتی توی لایو د اتفاقی کامنتشو‌ دیدم حالم بد شد.من صبر میکنم و‌ بخدا میسپارمش.از خدا میخوام همونطور که من له شدم اونم له بشه.خدا بهتر میتونه جواب بده.ولی‌خداجون قول بده اگه سیلی زدی بهش منم خبردار بشم.من واقعا چطور بااون عوضی یه مدت دوستی کردم ؟؟ااااهخ.....

انگار وحی منزل شده هر وقت میام اینجا برم به ح سر بزنم نرمم زنگ میزنن مامانم که بیاید .جالبه وقتی دختر خونه بودم همیشه همو دیدنی احوالپرسی میکردیم و تمام.الان بخاطر اینکه سر از کار من و زندگیم در بیارن همش میگن بیا بشین ...نمیخواستم برم‌اگه زنگ نمیزد.کلا کسیو به کاری عادت ندی که همونطور بار میاد.

درحال حاضر فقط باخانواده هامون ارتباط دارم و نمیخوام غریبه به حریم شخصیم راه بدم.البته دوتا از همکارای همسر هستن که خیلی ادمای خوبین ولی من حواسم هست بااونام ارتباطم زیاد صمیمی و نزدیک نشه در حد سالی یبار شب نشینی😁