58 دارم عوض میشم
توی همین دوماه گذشته به چیزایی رسیدم که احساس میکنم دوسه سال از لحاظ تجربی بزرگتر شدم.
به یه چیزای قشنگ رسیدم که قبلا هم شاید میدونستم ولی عمل نمیکردم.
قبلا خیلی حرف میزدم راجب هرچیزی نظر میدادم سعی میکردم من باشم که همرو دور هم جمع میکنه سعی میکردم همه فکر کنن خوبم بد راجبم فکر نکنن نکنه بد برداشت کنن و و و...
الان هر حرفی از دهنم بیاد بیرون دوسه بار مز مزه میکنم.به این فکر میکنم اگه لازم باشه اینجا حرفی زده بشه همسرم خودش میگه و لازم نیست مثل نخود خودمو بندازم وسط که اینا نتیجه زندگی باهمسرجانه.در جمع خانوادش و فامیل پرحرفی نمیکنه و سرش به کار خودشه و براش مهم نیست بقیه چه قضاوتی راجبش میکنن.
الان کم حرف تر شدم. دلم نمیخواد مردم از زندگیم چیزی بدونن. به این فکر میکنم آدما همه دورو هستن و اصلا بهت حسادت هم میکنن پس بااون روشون باهاشون برخورد میکنم.
حتی دلم نمیخواد خانوادم بدونن دارم چیکار میکنم.چون بارها به چشم دیدم و حتی شنیدم که چقدر حرفاشون بوی حسادت میده.گاهی باخودم میگم اگه شرایطش یود کلا ازهمه دور زندگی میکردم یه کشور دیگه یا حتی شهر دیگه.
اما کم کم روی همه آدما داره برام روشن میشه.انگار روز شده و من آگاه تر من دیگه فقط حواسم به زندگی خودمه و توسعه فردی خودم. کم کم دارم سعی میکنم رفتار آدما آزارمنده. ول کنم بره.اتفاقا الان یجور شدم دلم میخواد رفتار بقیه با چیزی که من دلم میخواد انجام بدن با چارچوبای من در تناقض باشه تا راحت تر بتونم بذارمشون کنار.راحت تر بتونم فکر نکنم بهشون.راحت تر نادیدشون بگیرم و هی هی هی باخودم نگم نکنه ناراحت شه نکنه دلش بشکنه نکنه بد برداشت کنه.
به آدمای اطرافم ۱۲روز دیگه امفرصت دادم تا بسنجم ببینم آیا اونقدری که من غصه بقیه رو خوردم من براشون مهم بودم؟
و در آخر مهمترین دستاورد امسالم همین بود که گفتم دیگه نسبت به آدما عذاب وجدان ندارم.دیگه نسبت به آدما همون قدری هستم که هستن برام. دیگه میخوام رو تک تک رفتارام فکر کنم و عمل کنم.
به یک واقعیت تلخ پی بردم شاید بقیه توی روت ببیننت خوشحال باشن ولی وقتی میبینن خوشبختی میبینن پیشرفت کردی ته ته ته دلشون حتی اندازه سر سوزنم باشه دلشون میگیره و ناراحت میشن.من هیچوقت نمیخواستم به این فکر کنم ولی دنیا روی دیگشو بهم نشون داد. دنیا وقتی روی واقعی آدمارو بهت نشون مسده که خوشبخت باشی وگرنه همدردی با بدبختارو هممون بلدیم مگه نه؟؟